بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویأیی شود که بود .
بگذارید پیشاهنگِ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید .
( این وطن هرگز برای من نبود . )
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویأپروران در رویای خویش داشته اند .
بگذارید سرزمینِ بزرگ و پرتوان ِعشق شود
سرزمینی که در آن ، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی را ، آن که برتر از اوست از پا درآورد .
( این وطن هرگز برای من وطن نبود . )
آه ، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن ، آزادی را
با تاج ِگل ساختگی ِوطن پرستی نمی آرایند .
اما فرصت و امکان ِواقعی برای همه کس هست ، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم .
( در این "سرزمین ِآزادگان" برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی . )
من مَردُمم : نگران ، گرسنه ، شوربخت ،
که با وجود ِآن رویأ ، هنوز امروز محتاج ِکفی نانَم .
هنوز امروز درمانده ام . آه ، ای پیشاهنگان !
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد ،
بینواترین کارگری که سال هاست دست به دست می گردد .
با این همه من همان کَسَم که در دنیای ِکُهن
در آن حال که هنوز رعیت ِشاهان بودیم
بنیادی ترین آرزوهامان را در رویأیِ خود پروردم ،
رویایی با آن مایه قدرت ، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت ِپُرتوان ِآن هنوز سرود می خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار ِشخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست .
آه ، من انسانی هستم که سراسر ِدریاهای ِنخستین را
به جست و جویِ آنچه می خواستم خانه ام باشد در نوشتم
من همان کَسَم که کرانه های تاریکِ ایرلند و دشت های لِهِستان
و جلگه های ِسرسبز ِانگلستان را پسِ پشت نهادم
از سواحلِ سیاه ِآفریقای سیاه برکنده شدم
و ـ آمدم تا "سرزمین آزادگان" را بنیان بگذارم .
آزادگان ؟
یک رویأ – رویأیی که فرامی خواندم هنوز امّا .
آه ، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
- سرزمینی که هنوز آنچه می بایست بشود نشده است
و باید بشود ! –
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد .
سرزمینی که از آنِ من است .
آری ، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِآزادی زنگار ندارد .
آز آن کسان که زالووار به حیاتِ مردم چسبیده اند
ما می باید سرزمینمان را بار دیگر باز پس بستانیم .
آه ، آری
آشکارا می گویم ،
این وطن برای من هر گز وطن نبود
با وصفِ این ، سوگند یاد می کنم که وطن من ، خواهد بود !
رویأیِ آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق ِجان ِمن نهفته است .
ما مردم می باید
سرزمین مان ، معادن مان ، گیاهان مان ، رودخانه هامان ،
کوهستان ها و دشت های بی پایانِ مان را آزاد کنیم :
همه جا ، سراسرِ گستره یِ این ایالتِ سرسبزِ بزرگ را
و بارِ دیگر وطن را بسازیم .
از لَنگستُن هیوز به ترجمه یِ حسن فیاد و احمد شاملو